غنچه چو مستوریان کرده رخ خود ن

خرید بک لینک
غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان باد کشد چادرش کای سره رو برگشا یار در این کوی ما آب در این جوی ما زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید گفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده ای گفت من از چشم بد می نشوم خودنما فاخته با کو و کو آمد کان یار کو کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا غیر بهار جهان هست بهاری نهان ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی نور مصابیحه یغلب شمس الضحی چند سخن ماند لیک بی گه و دیرست نیک هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا 212 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را بریز خون دل آن خونیان صهبا را ربوده اند کلاه هزار خسرو را قبای لعل ببخشیده چهره ما را به گاه جلوه چو طاووس عقل ها برده گشاده چون دل عشاق پر رعنا را ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود قیاس کن که چگونه کنند دل ها را درآورند به رقص و طرب به یک جرعه هزار پیر ضعیف بمانده برجا را چه جای پیر که آب حیات خلاقند که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده ست سخن شناس کند طوطی شکرخا را زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف چنین رفیق بباید طریق بالا را صلا زدند همه عاشقان طالب را روان شوید به میدان پی تماشا را اگر خزینه قارون به ما فروریزند ز مغز ما نتوانند برد سودا را بیار ساقی باقی که جان جان هایی بریز بر سر سودا شراب حمرا را دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری بر او گمار دمی آن شراب گیرا را زهی شراب که عشقش به دست خود پخته ست زهی گهر که نبوده ست هیچ دریا را ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را تو مانده ای و شراب و همه فنا گشتیم ز خویشتن چه نهان می کنی تو سیما را ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر هزار عاشق کشتی برای لالا را به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا بزن تو گردن لا را بیار الا را بده به لالا جامی از آنک می دانی که علم و عقل رباید هزار دانا را و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر که غمزه تو حیاتی ست ثانی احیا را به آب ده تو غبار غم و کدورت را به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم که نیست لایق پیچش ملک تعالی را بماند نیم غزل در دهان و ناگفته ولی دریغ که گم کرده ام سر و پا را برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی به مغز نغز بیارای برج جوزا را 213 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا بدتنک سد عظیم است در روش ناموس حدیث بی غرض است این قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون هزار شید برآورد آن گزین شیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید گهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفت ببین چه صید کند دام ربی الاعلی
خیانت...

ما را در سایت خیانت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: negin بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی